|
v |
... |
|
افسردگي قضا شدن نماز صبح را
نماز ظهرِ اول وقت و استغفارها هم درمان نميکند !
...
زورچاپون1 :یکصدمین پست من یعنی بودن!
یکصدمین پست من یعنی نبودن!
دیگه بین بودن و نبودن فاصله ای نیست!
زورچاپون2 : دوباره دور هم میشود جمع شد مگر نه؟>
|
May 15, 2008 10:58 AM Comment(s)
(0) |
|
v |
حکایت زندگی... |
|
اینجوری نگاهم نکن که آب میشوم با این سن و سالم!
خب تولد است دیگر،آدم فرار که نمیتواند بکند از خودش!
اصلا بیا پایین !
فقط امروز را کاش میامدی پایین و دستم را میگرفتی و میگفتی آرزو کن!
آنوقت چشمهایم را میبستم و آرزو میکردم و تو برآورده!
کاش میشد تمام زندگی ام را از یه توری رد میکردی و باقی اش را از حسابمان کم!
کاش ...
تو که پایین نیامدی لاقل این دست ما را بگیر بیاییم بالا!
بیام بالا با هم بشینیم از گذشته برایت بگویم و تو از آینده!
اخ که چقدر خوش میگذشت !
ببینم اصلا بیا این سن و سال ما را ببر روی شصت هفتاد لااقل بگوییم ما عمر خود را کرده ایم!
انوقت بهانه ای جور میشود برای بالا بردنمان!
همان بالا که خودت هستی!
باشه اصلا همه این حرفها را یه شوخی فرض کن ...
کوچک که بودم وقتی میپرسیدند بزرگ که شدی میخوای چکاره بشی میگفتم میخوام بزرگ بشم مثه خدا!
حالا میبینم تا خدا شدن فاصله ایست دست نیافتنی!
اینجوری نخند!
پسر بچه است دیگر،حرفی زده و رفته!
حالا هی بیایید بگویید تولدت مبارک!
خدا که نشدم هیچ ازجایگاه بندگی نندازنمان بیرون هنر کرده ایم!
...
زورچاپون 1: تمام بودن هایم به نبودن هایم در!
هست و نیستم برای تو بود و هست!
زورچاپون2 : به دیانتت قسم،تمامش را به تو مدیونم!
امضا
نور چشمت!!
حکایت ها تمامی ندارد ولی ما میخندیم!
:)
|
May 5, 2008 11:00 PM Comment(s)
(2) |
|
v |
.. |
|
رفيق!
از سر رفاقت حرفهایم را تحمل کن!
عشق را ما نمیسازیم...
بلکه این عشق است که ما را میسازد!
دلم میسوزد برای عطشت
برای عشقت
برای واژهایی که هنوز به زبان نیاورده ای
گذاشته ای برای روز مبادا!
همیشه حرفهایی هست که راهش را باید پیدا کنی برای گفتنش!
و اگر پیدا نکردی یعنی نباید گفته شود!
تو هم حرفهایت را از سر ناچاری گفتی !
ولی نه جوری که باید گفته میشد!
فقط در جایگاه یک رفیق میگویم اشتباه کردی!
جواب این درد را نباید با درد داد!
حالا که همه چیز اتفاق افتاد ...
باید بشینی با یه لاک غلط گیر !
شاید بتوانی پاکشان کنی ولی جایش میماند!
روی خیلی جاها!
انگار یادت رفته حرفهایت؟
اگر رفته من خوب یادم است !
دلگرمی ات هنوز روی دلم است...
شاید با همون حرفها بود که توانستم بایستم !
ولی تو...
خف کردی رفیق!
...
|
May 3, 2008 01:08 PM Comment(s)
(6) |
|
v |
مجنون بی میم... |
|
میدونی عاشق شدنم از کجا شروع شد؟
اصلا بگذار از همان سیر برایت بگویم تا پیاز!
اولین باری که عاشقت شدم هنوز بدنیا نیامده بودم!
دستهایم را گرفته بودم جلوی صورتم و خواب تو را میدیدم!
از خواب که بیدار شدم روبرویم توی یک پارک نشسته بودی و دل میدادیم و قلوه میگرفتیم!
یکی یکی آدمهامیگذشتند و میخندیدند!
البته نه به ما
که با خودشان و دنیایشان !
پر بودیم از صفر یکهای مثبت و منفی ، گاهی همه اش میشد مثبت گاهی هم منفی!
ولی در آخر همه اش خنثای خنثی میشد!
چند وقتی که گذشت من خودم را دیدم!
یعنی بقول یکی از همین رفقا! من خودم را با تو شناختم!
اصلا ما همون ته تهای فنجان قهوه ایم که فالمان را یک نفر قبلا گرفته بود!
هیچ وقت هم نفهمیدم معنی آن خطها چه بود تا همین چند وقت قبل که یکی گفت این یعنی همان!
این که اینجوری شده یعنی همان!
ما که چیزی نفهمیدیم فقط فهمیدیم این یک نفر که توضیحات واضحات فال را میگوید همان یک نفر است که برایمان فال گرفته بود!
همین!
اصلا من که تا اینجا گفته ام بگذار به نقطه هم برسیم و تمامش کنیم!
زندگی ام تشکیل شده از سه هایکو!
تقریبا شبیه یک تله تئاتر مزمن!
از همان هایی که آدم را میگیرد !
میفهمی چه میگویم
...
دستهایم را دوباره گرفتم جلوی صورتم!
خوابم برد!
بیدار که شدم نبودی!
تو را برده بودند!
...
امروز فقط راه رفتم،
رفتم تا اخر و آمدم اول!
...
بادبادکم را گذاشتم روبرویش و گفتم رنگش کن!
جعبه مداد رنگی اش را آورد، تمام مدادهایش سیاه بود!
گفتم چرا سیاه؟! میدانی چه گفت!
گفت خودت را نگاه کن
گفت این را هم بردار تا سیاهش نکردم!
!
بدون رنگ هوایش کردم،آبی شد بعد سیاه!
...
این را هم بگویم:"حرف که نمیزنی زل میزنم به دیوار مقابلم، لبخند میزنی و من گیج و منگ نگاهت میکنم بدون هیچ حرفی و من هم لبخند میزنم "! مثل همان ادمهای توی همان پارک!
این روزها بدجوری به چشمهایت ایمان اورده ام...
به این روزهایم/مان!
به رد نگاهت...
به بودن نبودنت!
...
احساس خوبی دارم به این روزها...
یه چیزی در مایه های آپگرید شدن شاید!
چیزی شبیه حسادت به خودم و این روزهایم!
...
زورچاپون : نقطه ها که فرار میشوند ،درددلها خودکشی میکنند برای بیرون ریختن!
نقطه.
|
April 7, 2008 08:39 PM Comment(s)
(16) |
|
v |
حالم......خ و ب ه! |
|
حرفهای تکراری من...
120 درجه بالای صفر!
نه،
همه چیز درست است!
فقط،
من تب دارم!
120 درجه!
|
April 2, 2008 06:37 PM Comment(s)
(4) |
|
v |
... |
|
دیوانه میشوم وقتی،
پشت این نقطه چیزی را نمیبینم!
پشت این همه حرف برایم جز دلواپسی نمیماند!
در این همه رنگ، رنگی از تو نمیبینم!
...
یادت رفته همه چیزمان را !
قرارمان این نبود!بود؟
وقتی برگ زرد خشک شده میبینم یاد قول و قرارمان میافتم!
مگذار بیشتر از این بگویم که همان باقی مانده ها هم میریزد!
حرمت نگه داشته ام!
همین!
|
March 31, 2008 09:31 AM Comment(s)
(3) |
|
v |
بی شرح! |
|
سمج بودن آدمهای زندگی ام یک طرف!
خودم هم یک طرف!
این هم از وسط به دو طرف!
مانده ام سردی من را از کجا آورده اند!
حالا حق و حقوق توی سرشان بخورد!
دریغ از یه اسم خشک و خالی!
به قاعده تمام زندگی ام مسخمان کردند رفت!
...
زور چاپون : ملاحظه فرمایید!
|
March 29, 2008 07:16 AM Comment(s)
(2) |
|
v |
Az NO! |
|
بسم الله رو که بچسبانیم اون بالا، میشود از نو شروع کردن!
حالا گیرم یه اتفاقهایی هم افتاد که به مزاجمان خوش نیامد!
ولی اسم تو را که بیاورم تمام ناخوشیهایم که خوش میشود، هیچ
آرام هم میشوم!
این را میشود گفت همان حول حالنا!
...
زورچاپون :تمام آرزوهای قشنگم واسه تو،عیدی!
|
March 21, 2008 06:53 AM Comment(s)
(5) |
|
v |
چارشنبح صوری! |
|
دیشب،
دلمو آتیش زدم به هوای تو، به بهانه چارشنبح صوری...
بغضم ترکید!
...
زورچاپون : واسه تو که دلت خوشه اون پایین!
از ته حلقم!
تبریکات!
|
March 19, 2008 05:27 AM Comment(s)
(4) |
|
v |
... |
|
ماهی تُنگٍ دلم...
نترس!
این آدمهای زندگی من و تو اند که نقاب گربه زده اند!
...
زورچاپون : یه بوهایی میاد!
.
.
.
بوی عیدی...
بوی توت...
زورچاپون : اینجا هم بعد از بوقی گرد گیری شد بالاخره!
(مجموعه عکس شماره 2 ابنیه تاریخی ایران)
|
February 23, 2008 11:38 AM Comment(s)
(9) |
|
v |
Haraaj... |
|
چوب حراج زده ام به تمام رازهای دلم
یکجا...!
آتش زده ام به دارائیم...
به زندگی ام...
حراج زمستانی...
با تخفیف و کمی انصاف...!
...
مشتری همیشگی دلتنگی هایم...
|
February 7, 2008 08:21 AM Comment(s)
(10) |
|
v |
... |
|
با ولع تمام گاز میزنم ماندهای خیالاتم را،
و گاهی تلخی هم مجال لحظه ای واماندن را نمی دهد!
...
زورچاپون : من هم ساده ترین دروغ های خوب را باور کردم!
|
January 27, 2008 11:38 AM Comment(s)
(8) |
|
v |
Timeout... |
|
زمان خیلی زود میگذرد ...
حالِ الان ما با حال دیروزمان پر از تفاوت است...
آن روزها ما قادر بودیم
از هر اتفاقی،
یک شادی طولانی بسازیم!
و این روزها
سخت بدنبال یک اتفاقیم...
...
زورچاپون : کلاغ درخت خانه مان
چندوقتیست که دیگر قار قار نمیکند!
|
January 22, 2008 01:19 PM Comment(s)
(7) |
|
v |
تَوَهم... |
|
فارغ از هرچه بود و نبود...
لب کاسه سرم...
مِک میزند خیالاتم را...!
کرکس توهمات شبانه!
از ترس ماندن و واماندن...!
...
زورچاپون : حرمت نگه داشته این دل...!
|
January 12, 2008 02:23 PM Comment(s)
(3) |
|
v |
برف... |
|
برفها، دروغگوهای مهربان این روزها...
پوشش خوبی برای زشتیهای شهر!
برف که میبارد همه چیز میشود عین راستی و یکدستی!
سپیده
سپیده
سپید
توی این همه سپیدی باید تو هم رنگ عوض کنی !!
...
زورچاپون : پرم از حس غریب کلاغها در میان سفیدی دنیای به ظاهر سپید!
|
January 9, 2008 05:24 AM Comment(s)
(2) |
|
v |
... |
|
دخترم!
یادت باشد،تفاوت آدمهای زندگی ات فقط در یک چیز است،
آن هم تغییر حالت چهرههایشان به هنگام شنیدن دردهایت!
امضا-پدر آینده ات!!
|
January 5, 2008 02:01 PM Comment(s)
(7) |
|
v |
پرواز |
|
این همه قصه نوشتیم و نوشتیم که چی؟!
که بعد از این همه حرف بشینیم یه گوشه و به حرفهای قشنگ و گاهی خنده دارمون فکر کنیم و غصه روزهای آینده رو بخوریم؟!
حرف ها زیاده ولی چطوری گفتن و چی گفتن و از کجا گفتن مهمه...
به اندازه روزها و شبهای تمام آدمهای اطرافمون که فکر میکنند!
تمام شبها و تمام روزهای مثل شب!
ما قول و قراری گذاشتیم نه برای نیمکت و نه برای آسمان و نه برگ!
برای خودمان ...
خود خودمان...
حیفِ این لحظاتمان نیست که اینجوری داره حروم میشه؟
میشه با همین لحظات بال گرفت و پرواز کرد...
ولی اگر پرواز نکنی یه دست میشه که میچسبونتت روی این زمین و بین همه این زمینیها سنگ میشی!
چرا همیشه باید سر به دیوار گذاشت و گریست؟!
بیا یکبار هم که شده دست به دیوار بگیریم و بایستیم...
بایستیم و زندگی کنیم و پرواز...
...
نه میشه بود و دم نزد...
نه میشه نبود...
پس هستم و دم از دل میزنم...
|
December 30, 2007 10:35 AM Comment(s)
(7) |
|
v |
SaRneveshT... |
|
از لا به لای تاریکی ...
توی جاده...
پشت یک کامیون...
نوشته بود...
قسمت همین بود..........
...
زورچاپون : دل و دین و عقل و هوشم همه را به آب دادم...
زور چاپون 2 : سرعت گیر زندگی ام شد عدد 6!
همین...
یکشنبه 6 آبان 86
|
October 29, 2007 06:43 AM Comment(s)
(34) |
|
v |
عین شین قاف... |
|
عشق نیست اگر زندگی اش را نخواهی...
برای خودت میخواهی، پس عشق نیست...
...
زورچاپون : این حال چه شیرین است، بی آنکه کلمه ای به زبان آوریم با همین گفتگوی نا محسوس نگاهها و زیر و بم صداها منظور یکدیگر را یه جوری میفهمیدیم و با همین زبان بود که او روشنتر از همیشه به من گفت که دوستم دارد و چه شیرین بود و ساده و از همه مهمتر چه اعتمادی!
|
October 24, 2007 04:56 AM Comment(s)
(6) |
|
v |
... |
|
بعضی چیزها را باید قبول کرد...
باید قبول کرد بعضی چیزها را...
چیزهایی را باید قبول کرد بعضی وقتها...
بعضی چیزها...
بعضی وقتها...
این مهم نیست که چه چیزی را و چه وقت...
فقط باید قبول کرد...!
همین...
...
زورچاپون : خوب میدانم که بعضی چیزها قبول کردنشان کار دشواریست...
ولی لبهای بسته ی من !...چاره ای نیست/هست؟...
باید قبول کرد...
ب ا ی د ...
|
October 21, 2007 02:38 PM Comment(s)
(5) |
|
v |
TiTr... |
|
گذشته من شده تیتری درشت بر ورودی آینده ام...
که یادم باشد که چه بوده ام و چه میخواهم ...
که خدایی دارم ...
...
زور چاپون : قراره زندگی ام روی چه عددی بایسته؟!
|
October 17, 2007 08:45 AM Comment(s)
(8) |
|
v |
... |
|
بیا بشین دانه دانه اشکهایم را جمع کن...
برای روز مبادا!
.
.
.
زور چاپون : هوای دلگیر ...
من و تو...
لحظات بیاد ماندنی...!
9/7/86
|
October 1, 2007 06:35 PM Comment(s)
(9) |
|
v |
... |
|
چقدر حال و روزمان شبیه هم شده !
تو آنجا و من زیرهمان آسمان...
من و ...
من و...
منٍ تو...!
.
.
.
5/7/86
زورچاپون: آهای! "تو"یی که نیستی و حواست هم نیست!
|
September 27, 2007 06:01 PM Comment(s)
(8) |
|
v |
زندگی به نوبت! |
|
دیدی دنیا آنقدر هم که فکر میکردی بزرگ نبود؟!
بگذار کمی که بزرگتر شوی همه اش دستت می آید که کجا آمده ای...
آنوقت است که دلت هوای خانه اولت را میکند و یا شاید خانه آخر...
اینها را اینجا مینویسم شاید زمانی خواندی شان ...
شاید من هم آنوقت کار اول تو را کرده باشم!
که یا به اول که بعید است و یا آخر برگشته باشم!
پس حالا که آمدی سعی کن زندگی کنی و همیشه عاشق باشی...
این روزهای من شده درست مثه این دل کوچیک تو...
به هر طرف که میروم یک قدم برنداشته چیزی سبز میشود جلویم...
با همین دستهای کوچکت دعایم کن...
همین...!
.
.
.
زورچاپون : برای عرفان کوچولو...
|
September 21, 2007 06:15 AM Comment(s)
(8) |
|
v |
... |
|
توی یکی از همین خونه ها، همین نزدیکی ها، دل یکی آتیش گرفته!
...
یکی هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو غرق کنه...
|
September 17, 2007 07:20 AM Comment(s)
(7) |
|
v |
هنوز/ام! |
|
به شدت عاشق این لحظه هایم شده ام!
شبهایش بهترین است برای فکر کردن و روزهایش برای عمل کردن...
دیشب دلم را خدا برده بود بندش بزند، از آن بندها که هیچوقت باز نمیشود...!
کاش تو هم اینجا بودی ...
سر حرف را که باز کردم لبخندی زد...
همه اش را میدانست...
خیسی گونه هایم را پاک کرد...
هنوز لبخندش تازه بود...
حرفی نزد ولی تمام حرفهایم را شنید و رفت!
...
دیشب دلم خدایی بود...
|
September 15, 2007 07:58 AM Comment(s)
(10) |
|
v |
Ramezan... |
|
وَ اِنْ مِلْنا فيهِ فَعَدِّلْنا، وَ اِنْ زُغْنا فيهِ
فَقَوِّمْنا، وَ اِنِ اشْتَمَلَ عَلَيْنا عَدُوُّكَ الشَّيْطانُ فَاسْتَنْقِذْنا مِنْهُ.
چنانچه ما در اين ماه منحرف شويم تو تعديلمان كن، و اگر از راه درستى بگرديم تو
استوارمان ساز، و اگر دشمنت شيطان بر ما مسلط گردد تو ما را از او رهايى ده.
(صحیفه سجادیه)
...
زورچاپون: خدا جان همه زحمتها افتاد دوباره گردن خودت...
|
September 13, 2007 05:15 AM Comment(s)
(3) |
|
v |
... |
|
این روزها...
از اینهمه دلتنگی، دلم گشاد شده!
.
.
.
زورچاپون : دیشب ثبت شد...
18/6/86.ع
|
September 10, 2007 05:27 AM Comment(s)
(5) |
|
v |
... |
|
علم می گوید،ماهی بخاطر دورشدن از آب،به دلایل طبیعی،می میرد.
هرکس یکبار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد،تصدیق میکند که ماهی از بی آبی به دلایل طبیعی نمی میرد.
ماهی بخاطر آب خودش را می کشد!
خشم ...
عجز...
تنهایی...
...
(ارمیا،رضاامیرخانی)
زورچاپون1: بهشت را میخواهم نه بخاطر شیر و عسل و حوریه اش
بهشت را میخواهم که با تو ،آنجا دیداری تازه کنم...
زورچاپون2: این روزها به این نتیجه رسیده ام، زندگی واسه آدم خوباست
ما هم میتونیم خوب بشیم نه؟
|
September 8, 2007 05:18 AM Comment(s)
(2) |
|
v |
... |
|
کاش خدا این آخریا قلمو رو میداد دست خودم اونوقت چنان سرنوشتی برای خودم/مان میکشیدم که ندیده باشد...
اصلا میدونی چیکار میکردم با آن بوم سفید زندگیمان؟
اول یه تو میکشیدم وسط همه سفیدیهای بوم...
یه تاج گل مثل خودت هم بالای سرت!
آنوقت میرفتم سراغ کشیدن آدمهای زندگیمان...
یک به یک میکشیدمشان آن هم با خنده...
میدونی از همان بچگی صورتهای خندان را راهتتر میکشیدم تا ناراحت...
این روزهایم ولی نمیدانم چرا قلمویم موقع کشیدن لبها ناخداگاه پایین میآیند...
.
.
.
پ.ن : مثل قبلها! بود دیشبم با این تفاوت که دیگه کسی منتظرم نبود!
- چرا دیگه متنهای من تیتر نداره؟!
|
September 4, 2007 06:23 AM Comment(s)
(6) |
|
v |
... |
|
روزای خوبت بگو کجا رفت...
.
.
.
.
.
.
.
زورچاپون : این روزها مخاطب عام و خاص حرفهایم شده این عکسها!
از کله صبح تا ... شب ! بین اینهام!
لابه لای یک مشت خاطره...
اگر دلتنگی خواستید سفارش دهید ...
|
September 1, 2007 06:32 AM Comment(s)
(3) |
|
v |
dirooz tarinam... |
|
دیروز اولین بود!
اولین تجربه ام...
همه آمده بودند...
از دوست و آشنا گرفته تا غریبه های حالا آشنا شده!
همه آمده بودند...
بجز یکنفر...
که بخیالم میآمد که شاید بیاید...
دور از ذهن بود میدانم ولی همه اش منتظر بودم که از در وارد شود و....
دیروز اولین بود برای من و آخرین شاید !
یک شش تایی برو پایینتر آن پایین خبرهایی بود زمانی...
دلم تنگ است برای آن پایین تر ها!
یک ماه دو ماه سه ماه یک سال ....
دیدی چقدر مثه این بادبادک ها هوایم کردی و آخر نخ از دستت دررفت و من اینجا سرگردانم ....
این بالاترها...
دیگر نه تویی پیدایست و نه آن پله ها!
بدکردند میدانم هم آنها و هم اینها...
ولی رسم معرفت که هنوز پیر نشده است...
هنوز هم میشود در این بالا و پایین زندگیمان نشانی از آن پیدا کرد...نمیشود؟
آنها که عاشق ما نشده اند شده اند؟
ما عاشق ما شده ایم که ما شویم نه که میم را ننوشته سراغ نقطه برویم و از الف خبری نباشد...
دیروز اولین بود برایم...
نیامدی ولی یادت در سراسر این عکسها موج میزد...
شاید هرعکس را که نگاه میکردی جای چشمهایت هنوز بود که نگاهشان میکنی ...
شاید زمانی دوباره بیاید که مطمئن هستم که من هستم و یک جایی که تو هم هستی و قاب عکسی !
و منتظر همانم...
دلت هرچه اطمینان میخواهد میدهم ...
اصلا به اعتبار تمام دوست داشتنم و زندگی ام...
هنوز قبولشان که داری؟
دلم همه حرفهای خوب دنیا را میخواست یکجا ....
دلم اولین را میخواست با آخرینم دیروز!
دلم این روزها خیلی چیزها میخواهد که میدانم روزی خواهد داشت...
شاید روزی علم آنقدر پیشرفت کند!
به امید همان روز..
زورچاپون : اگر به دست من افتد فراق را بکشم...
|
August 27, 2007 01:38 PM Comment(s)
(4) |
|
v |
1st photography exhibition ... |
|

اولین نمایشگاه عکس هایم...
چهارم لغایت چهاردهم شهریور ماه 1386
عکسها را میتوانیداینجا هم ببینید...
|
August 23, 2007 11:13 AM Comment(s)
(2) |
|
v |
... |
|
لام تا كام هم ساكت اينجا بشينم و حرف نزنم راهی به جایی نمیبرد که نمیبرد....
کار از کار که بگذرد دیگر گذشته، حالا بیا هی روزی یکبار بگو تقویم زندگیم افتاده بود توی آب!!
چقدر دوست داشتم تمام داشته هایم را میدادم و یک روز عقب میبردی ام....
آنوقت با تمام وجودم میفهماندم که چقدر به بودنت افتخار میکنم و به خدایی که تو را داد به من....
شاید اگر دیروز اینجا میبودم نوشته ام صد درجه آنورتر بود ولی حالا باید جوری دیگر بنویسم تا به قاعده یک سطل ماست آن هم پر چربی اینجا سفید سفید بشود که همه چیز عادی جلوه دهد که اشتباه شده بود روزی....
به هر حال روزی گذشت آن هم به این مهمی برای من و برای تو...
گاهی خیلی زود دیر میشود...
زور چاپون: چهاخونه های خاکستری سانسور!....
|
August 20, 2007 11:09 AM Comment(s)
(6) |
|
v |
دلم اطمینان میخواهد... |
|
بچه تر که بودیم دلمان میخواست مطمئن شویم هروقت که از خواب بیدار میشیم خورشید طلوع کرده باشه...
که موقع بیدار شدن مادر باشد....
که آدمهای بد فیلمها همیشه گیر بیافتند...
که...
کاش هنوز هم همان بچه تر بودیم....
دلمان خوش بود به همان ...
مبینی حالا آرزوی مطمئن شدن هم نمیتونم داشته باشم...
دلم اطمینان میخواهد...
زورچاپون : همان قبلی!
|
August 13, 2007 11:06 AM Comment(s)
(11) |
|
v |
کاش... |
|
کاش علم آنقدر پیشرفت میکرد که میتوانستم از اینجا صدای قدمهایت را میشنیدم...
کاش علم آنقدر پیشرفت میکرد که میشد تفکر آدمهای زندگیمان را عوض میکردیم...
کاش علم آنقدر پیشرفت میکرد که معنی عشق را میخکوب میکردم روی سینه بعضی آدمها...!
و ای کاش علم آنقدر پیشرفت میکرد که فهم و درک آدمها !هم پیشرفت میکرد...!
ولی....
حیف که از بعضی آدمها توقع بیشتر از این را نمیتوان داشت...!
میگذارم به حساب تازه وارد بودنت...
میگذارم به حساب درک بالایت از عاشقی!!
زورچاپون : پاتو از روی اعصابم بردار!،بگذار زندگی ام را بکنم...
|
August 11, 2007 05:09 AM Comment(s)
(2) |
|
v |
چشمهایش... |
|
چندیست که قدمهایم در حسرت گامهایت به اعتراض می لنگند!
و دستهایم در حسرت لمس دستهایت که شده عقده ای بس بزرگ!
و لبهایم که چه دشوار باز میشوند برای غیر تو که با تو هم کلام شوند که خشک شده اند این روزها!
و دلم...
آخ که دلم تنگ است برای دیدنت و راه رفتنت...
آخ که دلم میخواهد که میخواهد که میخواهد...
و چشمهایم غریب نگاهت...
به آمدنت...
به رفتنت...
چندیست که "توی" خونم کم شده...!
دیداری بس کوتاه می طلبد این روزها...
زور چاپون : بین خاطره هایمان وقفه ای افتاده!
|
July 21, 2007 01:43 PM Comment(s)
(0) |
|
v |
کاش... |
|
باز هم جمعه...
بازهم ...
ای قلم سوزلرینده اثر یوخ
آشنادن منه بیر خبر یوخ
یک هفته دیگر گذشت و
ب | |